دانلود نت و فایل صوتی ۲۸ آهنگ تصنیف قدیمی . اجرا با تار و سه تار نیما فریدونی

3
0

  • حمایت از وبسایت آموزشگاه موسیقی فریدونی

اگر این مطلب برای شما مفید بوده است می توانید ما را برای ادامه ی این کار فرهنگی حمایت کنید

تومان


این قطعات توسط نیما فریدونی در دوره ی ابتدایی آموزش ساز سه تار تدریس می شود.


Note 28 Tasnif-Nima fereidooni


اجرای ۲۸ تصنیف قدیمی با سه تار :‌ نیما فریدونی


اجرای ۲۸ تصنیف قدیمی با تار : نیما فریدونی

اشعار

شعر از : عارف قزوینی

دیدم صنمی سرو قد و روی و چو ماهی

الهی تو گواهی خدایا تو پناهی

افکنده به رخساره چو مه زلف سیاهی

الهی تو گواهی خدایا تو پناهی

گر گویم سروش نبود سرو خرامان

این قسم شتابان چون کبک خرامان

گر گویم گل پیش تو گل همچو گیاهی

الهی تو گواهی خدایا تو پناهی

این نیست مگر آینه لطف الهی

الهی تو پناهی ، خدایا تو گواهی

ای آمان از فراقت آمان

مردم از اشتیاقت آمان

از که گیرم سراغت آمان

آمان آمان آمان آی آمان

عارف و عامی از می مستند

عهد و پیمان به ساقی بستند

پای خم توبه را بشکستند

 آمان آمان آمان آی آمان


میرزا نصیر اصفهانی

به حریم خلوت خود شبی چه شود نهفته بخوانیم

به کنار من بنشینی و به کنار خود بنشانیم

من اگر چه پیرم و نا توان تو مرا ز در گه خود مران

که گذشته از سرم ای جوان همه روزگار جوانیم


مولانا

اندک اندک جمع مستان می رسند

اندک اندک می پرستان می رسند

همنوازان ناز نازان در رهند

گلعزاران از گلستان می رسند

اندک اندک زین جهان هست و نیست

نیستان رفتند و هستان می رسند

سر خمش کردند که آمد خانقی

نک بتان با آب دستان می رسند


شعر از : عارف قزوینی

هنگام می و فصل گل و گشت و چمن شد

دربار بهاری تهی از زاغ و زغن شد

از ابر کرم خطه ری رشک ختن شد

دلتنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شد

چه کج رفتاری ای چرخ  ،

 چه بد کرداری ای چرخ

سر کین داری ای چرخ

نه دین داری نه آیین داری

نه آیین داری ای چرخ

از خون جوانان وطن لاله دمیده

از ماتم سرو قدشان سرو خمیده

در سایه گل بلبل از این غصه خزیده

گل نیز چو من در غمشان جامه دریده  ….

چه شود گر فکنی بر من مسکین نگهی

تو مهی بر آسمانی و منم خار رهی

روی خویش از عاشقان جانا مکن هرگز نهان

نور ماه از آسمان تابد بر اطراف جهان

به دست تو تیغ جفاست ای صنم

نشانه تیر تو کیست آن منم

نخواهم از دام تو رست بی خطر

دمی بر این بسته دام کن نظر

ای گلعذارم ، بردی قرارم

دست از تو هرگز من بر ندارم

با همه جور تو من در ره دیگر نروم

بسته ام ، در دام صیاد دگر من نروم

چون کنون از جور خود دست شسته ام

من ای حبیب

کی مرا بینی و بعد از جور و از کید رهی

گذشته در راه تو موج از سرم

بگو کزین درد به که رو آمدم

نشان که اندر ره دوست جان دهم

به راه عشق آنچه نکوست آن دهم

ای گلعذارم …


کشور ما  کشور ایران بود

مسکن شیران و دلیران بود

پادشهش کوروش و دارا بود

چون جم و خسرو شاه ایران بود

ای وطن ای حب تو آیین من

دوستیت کیش من و دین من

دولت و اقبال تو پاینده باد

نام بلندت به جهان زنده باد


یک دو روز است در زمانه

ای به دل آرایی به عالم فسانه

ای که ز تو مانده نکویی نشانه

خاطر عاشقان را میازار

خوش نباشد ز معشوقه آزار

گر بسوزد شمع و پروانه را با زبانه

چو ن شود روز شمع و شب را نبینی نشانه

می کنی صید مرغ بسته

می زنی سنگ بر شکسته

می کشی با تیغ ستم یار خسته

خسته دلان یک سره در خون نشسته

خویش و سوزی و بیگانه سازی

تیر عشقت ای که در سینه ما نشسته

رحمتی کن بر دل عاشق زار خسته


شعر از : اکبر محسنی

باز ای الهه ناز با دل من بساز

کاین غم جانگداز برود ز برم

گر دل من نیاسود از گناه تو بود

بیا تا ز سر گنهت گذرم

باز می کنم دست یاری به سویت دراز

بیا تا غم خود را با راز و نیاز زخاطر ببرم

گر نکند تیر خشمت دلم را هدف

به خدا همچو مرغ پر شور و شعف به سویت بپرم

آنکه او به غمت دل بندد چون من کیست

ناز تو بیش از این بهر چیست

تو الهه نازی در بزمم بنشین

من تو را وفا دارم بیا که جز این نباشد هنرم

این همه بی وفایی ندارد ثمر

به خدا اگر از من نگیری خبر نیابی اثرم


در بهار امید ، باید آنچه رویید

از دریچه دل دید و چید و بویید

در کنار گلزار از شراب گلنار

 یک دو جامی و چند بوسه از لب یار

گو فلک نباشی آسمان بپاشی

تا که نشنوم من بانگ دلخراشی

ای دل جنونی بی سبب به خونی

بگذرد به یک چرخ آتش درونی

دایم از چه نالی بند جاه و مالی

 جاهد این جهان هست خوابی و خیالی

ای بشر چه هستی غیرخود پرستی

 جز به حب دنیا دل تو بر چه بستی


ای خفته روزگار دریاب

در بادیه تشنگان بمردند

از دجله به کوفه می برند آب

ای زلف تو هر خمی کمندی

چشمت به کرشمه چشم بندی

مخرام بدین صفت مبادا

کز چشم بدت رسد گزندی


خوردم دو سه پیمانه

من مست و تو دیوانه حبیبم ،

 ما را که برد خانه

در شهر یکی کس را

هشیار نمی بینم

هریک  بتر از دیگر

شوریده و دیوانه

دلبر عزیز

شوخ با تمیز

برخیز و بریز

زان می که جوان سازد

 عشقم به تو پردازد

تو اگر عشوه بر خسرو پرویز بری

همچو فرهاد روم از عقب کوه کنی

تو مگر شاه نکو رویانی

تو مگر ماه نکو رویانی


الا ای پیر فرزانه مکن منعم ز میخانه

که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم

خدارا ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نه

که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم

بکام و آرزوی دل چو دارم خلوتی حاصل

چه فکر از خبث بدگویان میان انجمن  دارم

سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سلیمانی

چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم

خواهد و من سلامتش

هرچه کند به شاهدی کس نکند ملامتش

باغ تفرج است و بس ، میوه نمی دهد به کس

جز به نظر نمی رسد ، سیب درخت قامتش

کاش که در قیامتش ، بار دگر بدیدمی

وآنچه گناه او بود ، من بکشم غرامتش


شد خزان ، گلشن آشنایی

بازم آتش به جان زد جدایی

عمر من ای گل طی شد بهر تو

وز تو ندیدم جز بد عهدی و بی وفایی

با تو وفا کردم  تا به تنم جان بود

عشق و وفاداری با تو چه دارد سود

آفت خرمن مهر و وفایی

تو گل گلشن جور و جفایی

از دل تنگت آه

دلم از غم خونین است

روش بختم این است

از جام غم مستم

دشمن می پرستم تا هستم

تو و مست از من به چمن

چون گل خزان از مستی بر گریه من

با دگران در گلشن نوشی می

من ز فراقت ناله کنم تا کی

تو و می چون لاله کشیدنها

من و چون گل جامه دریدنها

ز رقیبان خواری دیدنها

دلم از غم خون کردی

چه بگویم چون کردی

دردم افزون کردی

برو ای از مهر و وفا عاری

برو ای عاری ز وفا داری

بشکستی چون زلف عهد مرا

دریغ و درد از عمرم

که در وفایت شد طی

ستم به یاران تا چند

جفا به عاشق تا کی

نمی کنی ای گل یک دم یادم

که همچو اشک از چشمت افتادم

تا کی بی تو بود

از غم خون دل من

آه از دل تو

گر چه ز محنت خوارم کردی

با غم و حسرت یادم کردی

مهر تو دارم باز

بکن ای گل با من

هر چه توانی باز

کز عشقت می سوزم باز

تا قمر در عقربه کار ما همینمه

کیه کیه در می زنه من دلم می لرزه

درو با لنگر می زنه من دلم می ترسه

آی می ترسم ، آی می لرزم

که یارو مسته با خنجر می زنه من دلم می لرزه

ای پری بیا در کنار ما جان خسته را مرنجان

از برم مرو خصم جان مشو تا فدای تو کنم جان  


امشب به بر من است و آن مایه  ناز

یارب تو کلید صبح و در چاه انداز

ای روشنی صبح به مشرق برگرد

ای ظلمت شب با من بیچاره بساز

امشب شب مهتابه حبیبم را میخوام

حبیبم اگر خوابه طبیبم را میخوام

خوابست و بیدارش کنید

مست است و هشیارش کنید

گویید فلونی آمده آن یار جونی آمده

آمده حال تو احوال تو سیه خال تو

 سپید روی تو ببیند برود .


ماه غلام رخ زیبای توست

 سرو کمر بسته بالای توست ای حبیبم

مجمع دلهای پریشان جمع ای حبیب ای طبیبم

چین سر زلف چلیپای توست ای حبیبم

ای مه انور لعل تو شکر

از همه بهتر قند مکرر

جانم جانم قند مکرر

لب و دندان توست ای حبیبم


شعر از : بیژن ترقی

تا بهار دل نشین آمده سوی چمن

ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن

چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر

تا که گلباران شود کلبه ویران من

تا بهار زندگی آمد بیا آرام جان

تا نسیم از سوی گل آمد بیا دامن کشان

چون سپندم بر سر آتش نشان بنشین دمی

چون سرشکم بر کنار بنشین نشان سوز نهان

باز آ ببین در حیرتم بشکن سکوت خلوتم

چون لاله تنها ببین بر دیده داغ حسرتم

ای روی تو آیینه ام عشقت غم دیرینه ام

با زآ چو گل در این بهار سر را بنه بر سینه ام


شعر از : ملک الشعرای بهار

مرغ سحر ناله سر کن

داغ مرا تازه تر کن

زآه شرر بار این قفس را

بر شکن و زیر و زبر کن

بلبل پر بسته ز کنج قفس درآ

نغمه آزادی نوع بشر سرا

وز نفسی عرصه این خاک توده را

پر شرر کن

ظلم ظالم جور صیاد

آشیانم داده بر باد

ای خدا ای فلک ای طبیعت

شام تاریک ما را سحر کن

نوبهار است گل به بار است

ابر چشمم ژاله بار است

این قفس چون دلم تنگ و تار است

شعله فکن در قفس ای آه آتشین

دست طبیعت گل عمر مرا مچین

جانب عاشق نگه ای تازه گل از این

بیشتر کن بیشتر کن

مرغ بیدل  شرح هجران  مختصر مختصر کن !


شعر از : ملک الشعرای بهار

به شب وصلت جانا دیوانه شدم

زشمع رویت جانا پروانه شدم جانا پروانه شدم

به ماه روی تو من جانا حیران و ماتم

زغم عشق تو شد جانا صبر و ثباتم

به حال من نگر دلبر

 دلبر زار و نزارم جانا زارو نزارم

شیدای توام تاج سرم بیا به برم

رسوای توام چشم ترم بنشین به برم

عاشقم کردی جانا دلم را بردی

به زلف سرکشت دلبر دلبر گم شده دلم

جانا خون شد جگرم

به ماه عارضت دلبر دلبر حل کن مشگلم

 جانا حل کن مشگلم


شعر از : ملک الشعرای بهار

زمن نگارم حبیبم خبر ندارد

به حال زارم عزیزم خبر ندارد

خبر ندارم من از دل خود

دل من از من حبیبم خبر ندارد

کجا رود دل عزیز من آی که دلبرش نیست

کجا پرد مرغ حبیبم که پر ندارد

امان از این عشق حبیب من آی فغان از این عشق

که غیر خون عزیز من جگر ندارد

همه سیاهی عزیزم همه تباهی

مگر شب ما حبیبم سحر ندارد

بهار مضطر عزیز من آی منال دیگر

که آه و زاری اثر ندارد

جز انتظام و جز استقامت

وطن علاج دگر ندارد

زهر دو سر بر سرش بکوبند

کسی که تیغ دو سر ندارد


شعر از : ه.ا. سایه

ایران ای سرای امید

بر بامت سپیده دمید

بنگر کزین ره پر خون

خورشیدی خجسته رسید

اگر که دلها پر خون است

شکوه شادی افزون است

سپیده ما گلگون است آی گلگون است

که دست دشمن در خون است

ای ایران غمت مرساد

جاویدان شکوه تو باد

راه ما راه حق راه  بهروزی است

اتحاد اتحاد رمز پیروزی است

صلح و آزادی جاودانه بر همه جهان خوش باد

یادگار خون عاشقان ای بهار

ای بهار تازه جاودان در این چمن شکفته باد


 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *